خرید بک لینک

پرسید دیر زمانی است که چیزی نمیگویی چیزی شده آیا؟

گفتم: بسیارند همراهانی که پیِ صدای آدمی ، او را میپرسندو خبرش را میگیرند..مدتی است درپی یافتن همراهان سکوتِ خویشم..

آنان که هنگام خاموشی در پی تو میگردند .

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

گفت: از تاریخ درس بگیر!

گفتم: تاریخِ من، لحظات بر من گذشتهای است که باز نمیگردد.

گفت: منظورم تاریخ ملتهاست.

گفتم: تاریخ ملتها را باید سینه به سینه شنید و از آن درس گرفت.

گفت: البته میشود کتابشان راخواند!

گفتم: تاریخ را حاکمان غالب مینویسند . بر نوشتهها اعتباری نیست.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

گفتم:چه بد خوابی است خوابی که در آن، پس از بیداری، پِی ردّی از محبوبت باشی و به جایی نرسی.

گفت: بدتر آناست که پس از بیداری بگویی دیشب خوب خوابیدم!

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

گم کرده است لحنش را!گیرایی زبانش را!دیگر مثل همیشه نیست!یک طوری شده ! حس میکنم دیگر نمکش، شوری ندارد! گویی کلماتی که از آن بیرون میریزد حروفِ ربطی است، بی معنا؛ از، با، تا ...!غریب و دور افتاده از جمله..از مفهوم!مثل عاشقی دور از معشوق!فریاد میزند، صدایش به جایی نمیرسد!مخاطب میخواند، ارتباط نمیگیرد!تو، میخوانی، گویی نمیخوانی!همهی اینها از گم شدن لحنِ قلم است، زبانِ قلم!دیگر چه انتظاری است از این زبانِ ناگیرا !!؟چگونه باز هم بنویسد که دوستت دارد؟!

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 13:10

صفحه بندی